تبلیغات
داستان های سوپر جونیور3{superjunior story} - ومپایر.پارت16

داستان های سوپر جونیور3{superjunior story}

وقتی چشمانم را روی هم میگذارم ، خواب مرا نمیبرد ، تو را می آورد ، از میان فرسنگها فاصله . . . !

vampires love
{مرررررررگه،نه؟؟؟.....نفسمههههه}داداشیم درستیدش^^
سلااااااااااااام به نفسام.چطورین؟؟؟ایشالا که خوب باشین.......اگه انتقادی دارین لطفا بگین.در رابطه با داستان*زندگی زیباست.یا همون طلوعی دوبارۀ* گذشته.ایشالا وقتی ومپایر تمومید،ادامه اونو میذارم.از ومپایر فقط فکر کنم 2پارت دیگه مونده
بفرمایید ادامه و نظر هم لطفا فراموش نشه.سایلنت ریدرای عزیزی هم که میشناسم،لطفا از سایلنتی درآین،وگرنه از پارت بعد رمز دار میشه.شرمنده
دوستتو دارم بدجووووووووور
قبل از خوندن باید بگم که،این پارت صحنه داره افتضاح و از آوردن بچه خودداری کنید.و اگر خوشتون از همچین چیزایی نمیاد،بهتره که نخونین.اگه اعتراضی دیدم بخاطر این پارت،از پارت بعد،اگه همچین صحنه هایی رو  تو داستان گذاشتم،رمز دارش میکنم و رمز رو به اونایی که براشون مهم نبود میدم.نه تنها ومپایر،بلکه داسانای بعدیمم همینطور.اجبار نمیذارم چون هستن عده ای که خوششون از همچین چیزایی شااااااید نیاد!!!
================================================================================
کیمیا خنده ای کرد:باشه قبول.منکه مشکلی ندارم.   رو به جسی کرد و گفت:تو چی؟؟؟
جسی سرش رو چندبار تکون داد و با خنده گفت:نه!چه مشکلی مثلا؟؟؟
دخترا متعجب نگاهشون میکردن. فاطمه:واقعا قبول کردین که باهاشون بمونین؟!
سو:وای باورم نمیشه.ما رو باش فکر کردیم الان از ترس میمیرین
غزاله:خوناشامنآآآ!........جسی،کیمیا.اونا خوناشامنا.......به!شما چه باحالین.منکه زمانیکه فهمیدم خوناشامن داشتم از ترس سکته میزدم
کیمیا لبخندی زد وگفت:میخوای منم سکته کنم؟
جسی خم شد و از روی میز لیوان آب رو برداشت و کنار دهانش گرفت و رو به دخترا گفت:خب اگه داستانتون تموم شده،آروم شین تا میخوام یکم تلویزیون نگاه کنم
فاطمه متعجب گفت:داستان؟.....داستان چی؟؟؟
غزاله رو به فاطمه و سو کرد وگفت:باورشون نشده.   رو به جسی وکیمیا گفت:2ساعت حرف زدیم براتون،اونوقت شما حرفامونو به مسخره گرفتین؟
جسی آب رو خورد.لیوان رو با 2دست گرفت ونیشخندی زد:پس نه،انتظار داشتین داستان تخیلیتونو باور کنیم
غزاله دست روی سرش گذاشت و چشمهاش رو درشت کرد:وااااای!........داستان چیه؟قسم میخوریم که داستان نیست و همش واقعیته
کیمیا اخم ریزی کرد:بسه دیگه.چرا قسم میخوری؟   نگاهی به هر3 کرد و با جدیت گفت:باز چه فیلم یا داستانی خوندین که جو گرفتتون؟
سو:کیمیا!اینا داستان یا فیلم نبود که براتون گفتیم,همش عین واقعیته.پسرا واقعا خوناشامن.زهرا هم که گفتیم،خوناشام شد و دیشب با یسونگ رفت کشورشون.جایی که بهش تعلق دارن.......چرا باور نمیکنین؟
جسی کنترل تلویزیون رو بدست گرفته بود و مدام شبکه هارو بدون صبر کردن عوض میکرد.بدون اینکه به دخترا نگاه کنه گفت:زیادی خیال پردازی میکنین.من که به خوناشام .و به هیچ چیز دیگه اعتقاد ندارم.اگه اونی سحر بود شاید باور میکرد
کیمیا:آره!اونه که به همه چیز اعتقاد داره {اوهوم.من به خوناشامم اعتقاد دارم}
غزاله از روی ناراحتی اخمی کرد و همونطور که صحبت میکرد از اتاق خارج شد:باید برم خودشونو بیارم تا باور کنن
بعداز چند دقیقه،غزاله همراه با شیوون،ایونهیوک،کیبوم و اتوک برگشت.کیمیا و جسی با دیدن پسرا جا خورد و وجودشون مملو از ترس شد،اما ضاهر خودشون رو آروم گرفتند تا کسی چیزی متوجه نشه.غزاله رو به پسرا گفت:خودتون بهشون بگین که کی هستین.   رو به کیمیا و جسی با اخم گفت:ما که هرچی گفتیم،انگار باد هوا بود
اتوک گفت:چی بگیم ما؟؟؟   نگاهی به جسی کرد و آروم گفت:هرچیزی که خواهراتون گفتن راست بود........ما....ما واقعا،خوناشامیم....ا.البته قصد آزار واذیت شما رو نداشتیم و نداریم
کیبوم ادامه داد:درسته.همونطور که خواهراتون گفتن،زندگیه ما بسته به خون شماست.   نگاهی به سو کرد و با مظلومیت گفت:و تا زمانیکه شما اجازه ندین،حتی بهتون نزدیک هم نمیشیم
جسی با صدای نسبتا لرزون گفت:خوب با هم هماهنگی کردین.خودتون کم بودین،خواهرامونم دیوونه کردین با حرفای مسخرتون؟؟؟
جسی و کیمیا هر 2بلند شدن.اتوک آروم بطرف جسی رفت:باور کنین مسخره نمیکنیم.نمیدونم چجوری بگم که باورتون بشه
سو بخاطر اینکه دخترا کاملا حرفشون رو باور کنن،با ناخن کمی از گردنش رو خراش داد.کیبوم هم تا بوی خون به مشامش رسید چشماش قرمز شدن و سرش رو بطرف سو برگردوند.سو نزدیک کیبوم رفت و گردنش رو تا نزدیک صورت کیبوم برد.کیبوم هم بعداز اجازه گرفتن از سو خون سو رو مکید.جسی و کیمیا که این صحنه و چشمای قرمز و دندونهای بلند کیبوم رو دیدن،از ترس بطرف عقب قدم برداشتند تا از اتاق خازج شن.اتوک گفت:حالا باورتون شد که راسته؟
سو با لبخند گفت:دیدین،تا اجازه ندادم حتی جلو هم نیومد..........نترسین.اونا اون چیزی نیستن که بخواین ازشون بترسین
جسی که داشت از ترس بطرف عقب میرفت،یکدفعه به صندلی ای که پشت سرش بود برخورد کرد و از پشت همراه صندلی روی زمین افتاد.اتوک نگران شد و جلو رفت تا بلندش کنه اما جسی دستشو به نشونه استپ بالا آورد:لطفا جلو نیا
کیمیا بطرفش رفت و بسرعت اونو از روی زمین بلند کرد و هر2 از ترس بلافاصله از اتاق خارج شدن.به اتاقاشون رفتن و عرض چند دقیقه وسایلشون رو جمع کردن و از خونه خارج شدن.دخترا و پسرا هر کاری کردن که جلوشون  رو بگیرن نشد.دخترا بدنبالشون کمی از راه رو رفتن،شاید بتونن کمی آن2 رو پشیمون کنن از رفتنشون اما فایده ای نداشت.هر3 نا امیدانه برگشتن به خونه.غزاله نفس عمیقی کشید:ناراحت نباشین.شما که 1سال وچند ماه دیگه وقت دارین.مطمئنا درآخر قبول میکنن
ایونهیوک که نگران رفتن کیمیا بود پرسید:اگه ترسشون باعث شه که دیگه نخوان هیچوقت ما رو ببینن چی؟؟؟.......زندگیم نابود میشه
فاطمه تبسمی کرد وگفت:نترسین.ما هم تا چندروز پیش همین ترس و از شما داشتیم،اما الان دیگه نداریم.پس خیالتون راحت،اوناهم بزودی برمیگردن
سو رفت و روی مبل کنار کیبوم نشست و با لبخند گفت:دخترا درست میگن.نگران نباشین.منو یادتونه که چه بلایی سرم اومد وقتی فهمیدم شما خوناشامین؟از ترس زیاد،آرزوی مرگ داشتم.اما الان چی؟    نگاهش رو به چشمهای کیبوم دوخت و گفت:هیچ ترسی دیگه تو وجودم نیست.حاضرم تا آخر عمر با این موضوع زندگی کنم
کیبوم لبخندی زد وآهسته گفت:ممنونم..................
==================================================================================
*3ماه بعد*
3ماه از باخبر شدن دخترا از موضوع ومپایر بودن پسرا گذشت.دراین 3ماه،سو،غزاله و فاطمه شبانه روز درمورد پسرا با جسی وکیمیا صحبت میکردن تا اونها رو متقاعد کنن که ترسشون بیجاست.اوایل جسی وکیمیا ترسیده بودن و حتی حاضر نبود که دخترارو هم ببینن،اما کم کم و به مرور زمان آروم شدن و مسبب این آرامش هم علاقه ی شدیدی بود که به پسرا پیدا کرده بودن.دراین 3ماه،ساخت وساز وتکمیل خونه پسرا به پایان رسید و اونا تونستن به خونه خودشن برگردن.سحر رو هم به خونه شون انتقال دادن.جسی وکیمیا هم به اصرار دخترا و التماس های بی اندازه پسرا،به خونشون رفتن.نسترن در یکی از شبهای ماه اول به دست سونگمین به ومپایر تبدیل شد،اما سونگمین از این موضوعی که نسترن رو به اجبار تسخیر خودش کرده،ناراحت وپشیمون بود
....................................................................
سونگمین،عصبی پتو رو کنار زد وپشت به نسترن روی تخت نشست.سرش رو مابین دستهاش گرفت وگفت:از خودم واین زندگی ای که درست کردم متنفرم.......چقدر ازم خواستن که اینکارو نکنم؟   نفس عمیقی کشید وادامه داد:همیشه همین لجبازیام بوده که زندگیمو نابود کرده
نسترن پتو رو تا بالای سینش کشید و به سونگمین نزدیک شد.دست روی شونه سونگمین گذاشت وبا صدای نرمی گفت:چیشده؟چرا این حرفو میزنی؟؟؟
سونگمین برگشت وبه نسترن نگاه کرد.دستاش رو روی دست نسترن گذاشت وملتمسانه گفت:منو ببخش.هم زندگی تو و هم زندگی خودمو خراب کردم.ترس از مرگ باعث شد دست به این کار بزنم
نسترن:مگه چکار کردی؟
سونگمین سرش رو نا امیدانه وناراحت پایین گرفت:تو نمیفهمی.چون هیچ حسی نداری نمیفهمی......اگه میفهمیدی با زندگیت چکار کردم حتما منو نمیبخشیدی.تو فقط از زندگی ای که الان داری اینو میدونی که باید تحت اختیار من باشی.هرچی گفتم یا هر کاری ازت خواستم،برام انجام بدی.     نگاهشو به چشمای نسترن دوخت وگفت:تو شدی بردۀ من و منم اصلا اینو نمیخوام........تو این 3ماهه بیش از 50بار پیش هم خوابیدیم و بضاهر عشقبازی کردیم،اما نه تو لذت بردی و نه من.فکر میکردم که با این کارم که تورو برده خودم کنم،زندگیمو نجات میدم،اما اشتباه بود...........همه ی پسرا ازم خواستن که اینکارو نکنم اما وقتی سحر و حال دونگهه،و یا ترس سو و بلاهایی که سر بقیه اومده بود رو میدیدم،ترسیدم که تورو از دست بدم.البته،بیشتر بخاطر زندگیه خودم که داشت نابود میشد،ترسیدم و اینکارو کردم باهات.اما الان پشیمونم.واقعا پشیمونم.الان متوجه شدم که زندگیم نه تنها درست نشده،بلکه کاملا به نابودی کشیده شده و درکنار نابودیه زندگیه خودم،زندگی تورو هم خراب کردم.    دو دست نسترن رو محکم به دستش گرفت و تا جلو صورتش بالا آورد،که اینکار باعث شد پتو از روی بدن نسترن بیوفته پایین.نگاه مختصری به بدن برهنه نسترن کرد و بعد به چشمهاش خیره شد:منو ببخش.خواهش میکنم.   دستش رو آروم روی بدن برهنه نسترن کشید:ای کاش گرمای این بدنو کاملا حس میکردم
نسترن لبخندی زد:خوشحالم که پشیمونی عزیزم
سونگمین متعجب به صورت شاد و چشمای شیطون نسترن نگاه کرد:چی؟چ چی گفتی؟.........خوشحالی؟آ آخه!
نسترن لبخند پهنی زد وگفت:تعجب کردی؟؟؟......آره عزیزم،هم میفهمم،هم حس دارم.میخوای بدونی چطور؟
سونگمین متعجب و بدون کلامی حرف،به نسترن خیره مونده بود.نسترن ادامه داد:یادته 3ماه پیش زمانیکه میخواستی خونتو بهم بدی،نگران ومضظرب بودی واز اتاق بیرون زدی؟البته نیلوفر بعدها بهم گفت که میخوای خونتو بهم بدی
سونگمین با تعجب،چندبار سرش رو آهسته به علامت تایید تکون داد.نسترن گفت:یادته که ریووک بیرون اتاق نگهت داشت و باهات حرف زد؟من اونموقع..............
               *فلش بک*
نسترن روی تخت نشسته بود که نیلوفر بلافاصله وارد اتاق شد:تو اینجا چکار میکنی؟
نیلوفر سریع رفت و روبروی نسترن ایستاد:موقع بحث اضافه نیست.اومدم بهت بگم که اگه سونگمین الان اومد وخواست چیزی بهت بده بخوری،قبول نکنی،یا اگرم قبول کردی،تضاهر کن که داری میخوریش
نسترن اخمی از تعجب کرد:چیز؟مثلا چی؟یعنی چی؟چی میگی؟
نیلوفر:وااااای!چقدر سال میکنی؟فقط ازت میخوام که اگه چیزی داد.مثلا آب انار یا آب هندونه،یا هرچیزی که قرمزه نخور.بعدا برات توضیح میدم که چیشده.....نگران نباش.سونگمین تو رو دوست داره،همونطور که تو اونو خیلی دوست داری،پس انکار نکن
نسترن آروم گفت:خب آره.اما مگه میخواد چکار کنه؟داری منو میترسونی
نیلوفر نیم نگاهی به در کرد و بعد به نسترن گفت:وقت زیادی ندارم.دوست ندارم الان بیاد و منو اینجا ببینه.ریووک بیرون مراقبه.........فقط یچیز مهم.اصا نترس و بعداز اینکه بظاهر اون چیزه رو خوردی،جوری خودتو نشون بده که انگار تسخیر شدی.....خلاصش اینه که،اون میخواد با جادو کاری کنه که تورو تا آخر عمر مال خودش کنه.....حقته!اگه خودت میگفتی که دوسش داری وغرور بیجاتو زیر پا میذاشتی،الان اون ینطور نگران از دست دادنت نبود.من باید برم دیگه
نسترن دست نیلوفر رو که درحال رفتن بود گرفت ونگران پرسید:کجا؟نگرانم.میترسم خراب کنم.تنهام نذاز لطفا
نیلوفر لبخندی زد:نمیخوام بفهمه که من چیزی به گفتم.درآینده خودت تمام واقعیتو میفهمی.این بهترین موقس که درموردش کاملا آگاه شی.میدونم که از عهدش برمیای....فقط بدون که خیلی دوستت داره و هرکاری میکنه که بدستت بیاره.یبار دیگه میگم،اگه چیزی داد بخوری تظاهر کن که خوردیش اما دراصل نخورش.چی گفتم؟!....برم دیگه.صداشون داره میاد
نیلوفر سش رو از در اتاق بیرون کرد و آروم به ریووک که روبروی سونگمین ایستاده بود و صحبت میکرد،اشاره کرد که تمام شد.ریووک هم که از کنار سر سونگمین متوجه نیلوفر رو اشارش شد،چشمهاش رو برای چند ثانه بست و بابیرون دادن هوای دهانش آروم چشمهاشو باز کرد و به سونگمین گفت:باشه،هرجور راحتی.فقط امیدوارم که کار درستو انجام بدی.........ههه!من باید برم دیگه
*پایان فلش بک*ک ک ک {حال کردین مینی خوشبخت شد؟؟؟!!!}

ازاون روز به بعد تا الان،نیلوفر هرموقع منو تنها میدید،مدام درباره تو و پسرا که خوناشامین حرف میزد.اوایل خیلی ترسیده بودم اما مجبور بودم به فیلم بازی کردنم و جادو شدنم توسط تو ادامه بدم
سونگمین با دقت و متعجب به حرف های نسترن گوش داد وبعد از چند لحظه مکث کوتاه،با من ومن گفت:ی ی یعنی،یعنی تو خونمو نخوردی اون روز؟؟؟ی یعنی تو،تا الان.........همه چیو میفهمیدی؟؟؟
نسترن لبخندی زد وگفت:آره عزیزم.همه چیرو میفهمیدم وحس میکردم.تو این 3ماهی که پیش هم میخوابیدیم و عشقبازی هم میکردیمم،حس میکردم همه چیزو....یادته بار اول که اومدی پیشم چیشد؟زمانیکه بدنتو تو بدنم فرم بردی؟یادته جیغ کشیدم و تو تعجب کردی که دردم گرفته؟اما من گفتم که نیلوفر ازم خواسته که برای بار اول اگه اومدی پیشمو بنتو وراد بدنم کردی جیغ بکشم تا بیشتر خوشت بیاد.   با حالتی عشوه گرنه ادامه داد:دروغ گفتم.واقعا دردم گرفت
سونگمین خوشحال از این موضوع،نسترن رو محکم درآغوش گرفت و صورت نسترن رو بوس بارون کرد:خیلی خوشحالم.از خدم وکاری که کرده بودم متنفر شده بودم.وااای!دیگه تحمل نداشتم
نسترن بدن بهنو روی بدن سونگمین محکم فشرد وبا خوشحالی گفت:منم خیلی خوشحالم.وای نمیدونی چقدر فیلم بازی کردن حلوی تو سخته.هرآن میترسیدم که سوتی بدم
سونگمین خنده ای کرد و نسترن ادامه داد که:اما عروس ومپایر شدنهم خیلی حال میده ها.خونتم خیلی خوشمزه بود.الان میفهمم چرا خوناشاما عاشق خونن
سونگمی سرش رو عقب کشید وبا لبخند گفت:چون خیلی خوشمزس.    دهنش رو باز کرد و روی گردن نسترن گذاشت.نسترن ترسید و گفت:میخوای چکار کنی؟بازم میخوای خونمو بمکی؟میترسم
سونگمین لبخندی زد و بجای گاز گرفتن گردن نسترن،اونو بوسید.................
=================================
*ساعت 3:17دقیقه نیمه شب*
فاطمه خوابیده بود،که متوجه شد دست سردی روی بازوشه و داره تکونش میده.ترسید و روش رو بسرعت به پشت برگردوند.دید که کوهیون کنار تختش نشسته و با لبخند داره نگاهش میکنه:تویی؟منو ترسوندی.........اینجا چکار میکنی؟؟؟
کیوهیون همونطور که دستش رو روی بازوی فاطمه آهسته میکشید لبخندی زد وگفت:میای بریم تو اتاقم یکم باهم صحبت کنیم؟{اینجا یاد یه جوکی افتادم مُردم از خنده}
فاطمه:چی؟؟؟ نگاهی به ساعت گوشیش انداخت و متعجب رو به کیوهیون گفت:پسر،ساعت 3وبیسه،میدونی؟؟؟!!!
کیوهیون چهره شو معصوم گرفت وگفت:آره میدونم.اما حوصلم سر رفته.میخواستم پیشم باشی........بیا بریم،خواهش میکنم
فاطمه انگشتشو جلو لبش گرفت و آهسته گفت:هیسسس!غزاله الان بیدار میشه
کیوهیون نیشندی زد وگفت:غزاله؟.......عزیزم،مثل اینکه خوابت خیلی سنگینه ها!
فاطمه:چطور مگه؟!!!
کیوهیون با خنده گفت:اون که 2ساعت پیش رفت پیش شیوون.مطمئنا تا الانم کارشون تموم شده،هه هه!
فاطمه چشماش از تعجب باز موند.بلند شد و روی تخت نشست:کِی رفت من نفهمیدم؟غزاله هم خوناشام شد؟!
کیوهیون به بدن نیمه برهنه فاطمه،با شیطنت نگاهی انداخت:میشه حمله کنم؟
فاطمه سرش رو تکون داد:کجا؟!
کیوهیون با اشاره به بدن فاطمه گفت:به اونجا
فاطمه پتو رو تا بالای گردنش بالا آورد و اخم ریزی کرد وگفت:نه....چشاتو ببند.........پرسیدم،غزاله هم خوناشام شد؟
کیوهیون لبش رو به مانند بچه ها بیرون آورد و مظلومانه گفت:چه بدشانسم.خب منم دلم میخواد........نه،فردا شب میشه.امشب ماه نیست
فاطمه:ماه نیست؟!کجا رفته مگه؟!!!
کیوهیون سرش رو نا امیدانه خاروند.لپش رو پر از هوا کرد و بلافاصله بیرون داد:پففف!رفته پیش شانس بدِ من.    نگاه معصومانه ای  به چشم های فاطمه کرد و ملتمسانه گفت:خب چرا؟3ماهه که مثلا مال من شدی،اما نه اجازه میدی که پرنسست کنم،نه اجازه میدی پشت بخوابم.بابا یخ زدم!
فاطمه از حالت و طرز صحبت کردن کیوهیون خندش گرفت:تو خودت یخی!.......خیلی بدی.چندبار تا حالا بهت اجازه دادم بیای پیشم؟مخصوصا از وقتی که اومدیم خونه خودتون،بیش از 10بار پیش هم خوابیدیم.کم بوسیدیم؟     دست به سینه و پشت به کیوهیون نشست و به حالت بچگانه گفت:من قهرم باهات!
کیوهیون از پشت بغلش کرد:اوه،نه ببخشید........آره پیش هم خوابیدیم،اما تو که نذاشتی اون اصل کاریه رو انجام بدم!بدنم و زبونم و...
فاطمه حرفش رو قطع کرد:کافیه.    روش رو بطرف کیوهیون برگردوند:اگه ولت کنم،تا اون تَه هم میگی!خودم فهمیدم...........باشه،اما الان نه.دیر وقته و منم خستم.....قول میدم توی یکی 2روز آینده تو رو به آرزوت برسونم.   و خنده ای کرد
کیوهیون با ذوقی کودکانه فاطمه رو درآغوش گرفت:ممنونم عزیزم.   سر فاطمه رو به سینش چسبوند:بخواب عزیزم.استراحت کن برای فردا پس فردا
فاطمه بظاهر تقلا کرد که از بغل کیوهیون بیرون بیاد،اما کیوهیون سرش رو محکم گرفه بود:الان غزاله میاد،ولم کن
کیوهیون فاطمه رو رها کرد و پیراهن خودش رو از تنش بیرون آورد:اون امشب نمیاد.شیوون کسی نیست که بذاره حالا حالاها عروسش رهاش کنه
فاطمه:چرا لخت شدی؟گفتم که،یکی 2روز آینده
کیوهیون خنده ای کرد:میخوام خودمو گرم کنم برای فرداهر 2خنده ای کردن.فاطمه سرش رو به سینه کیوهیون چسبوند.سرمای بدن کیوهیون نه تنها باعث آزارش نبود،بلک برعکس،بهش آرامش میداد.کیوهیون هم که گرمای صورت و دستای فاطمه رو حس کرد،لبخند رضایت بخشی زد و آهسته شروع به خوندن ترانه ای ملایم برای فاطمه کرد {الهییییی،من فدا صدای دختر کُشت}
==========================================
طول اتاق رو مدام میرفت و میومد!هراز گاهی نیم نگاهی به اتوک که کنار شومینه،روی کاناپه نشسته بود و مظلومانه بهش خیره شده بود می انداخت.چهرۀ مهربون و جذاب این پسر،اونو به وجد میاورد اما نمیخواست که جلوش کم بیاره و اعتراف کنه که اونو دوست داره!بعداز 45دقیقه قدم زدن،خسته شد و اومد و به فاصله 1متر از اتوک،کنار شومینه ایستاد.دستاشو با آتیش گرم میکرد و زیر چشمی هم به اتوک نگاه میکرد:اگه راضی نشم که هیچوقت خونمو بهت بدم،چکار میکنی؟
اتوک خواست صحبت کنه،که جسی بلافاصله ادامه داد:خوب برادرات تونستن سر خواهرامو شیره بمالن!کیمیا هم همونطور که دیدی،یکم نرم شده اما هنوز یخورده زمان میخواد که با این شرایط کنار بیاد....................ههه!نگفتی؟اگه خونمو ندم چکار میکنی؟
اتوک لبخند تلخی زد و به چشمهای جسی خیره شد:مثل دونگهه انتظار مرگو میکشم
جسی پشت به اتوک یستاد.از حرفی که زده بود بدش اومد و لبش رو با دندون گاز گرفت وبا خودش گفت:چکارش داری دختر؟تو که عاشقش شدی،پس این آزارا برای چیه؟   چهرۀ جدی ای بخودش گرفت و روی کاناپه روبروی اتوک نشست:نبینم بار دیگه درمورد مرگ چیزی بگیا.خواهر من هنوز زندست و برادرتم که هنوز چیزیش نشده.   آروم گفت:البته امیدوارم.   دوباره صداش رو رسا کرد و گفت:تو،فکر خودت باش.دوست ندارم که اونیمو مثل یه مُرده بحساب بیارین و انتظار مرگ برادرتونو بکشین
اتوک نگران از ناراحتیه جسی گفت:عذرمیخوام.منظور بدی از حرفم نداشتم.     سرش رو پایین انداخت:امیدوارم خواهرتون هرچ زودتر بهوش بیاد........عذر میخوام
جسی دستش رو روی هم گذاشت و پاهاش رو هم روی هم انداخت:باشه.نمیخواد اینقدر عذرخواهی کنی..........شنیدم امشب غزاله میخواد تبدیل شه.......هوم!امیدوارم از کارش پشیمون نشه
اتوک نگاهی به جسی کرد و لبخند ملیحی تحویل جسی داد،که اینکارش همیشه وجود جسی رو به آتیش میکشه.جسی با اخم گفت:میشه دیگه اینطوری جلوی من نخندی؟
اتوک متعجب و نگران پرسید:چرا؟از خندم بتون میاد؟.......عذرمیخوام
جسی زمزمه کرد:نه بدم نمیاد،فقط هربار بیشتر بدنمو میسوزونه.چرا اینقر خندت مرگه؟!.   صداشو رسا کرد تا اتوک بشنوه:ولش کن.چیز مهمی نبود!.....هرجور دوست داری بخند،کاریت ندارم.    بلد شد که از اتاق خارج شه،اما اتوک گفت:میشه بیتر بمونین؟
جسی که منتظر این حرف بود،لبخند رضایت بخشی زد و ایستاد.باز چهرۀ جدی ای بخودش گرفت و روشو به طرف اتوک برگردوند:تا 2کلام باهات حرف زدم  رودار شدی؟چرا بمونم؟
اتوک نمیدونست چه جوابی بده که جسی راضیشه بمونه.نگاهشو برعت در اتاق گردوند و آلبوم عکسش رو روی تاقچه دید،لبخندی زد وگفت:اوممم!میخوام آلبوم عکسمونو نشونتون بدم،البته اگه مایل باشین.و اینکههه.......اگه ناراحت نمیشین,دوست دارم بیشتر بشناسمتون
جسی یکی از ابروهاش رو بالا برد و نیم نگاهی به ساعت دیواری انداخت:منو بشناسی؟فکر نکنم تا 100سال دیگه هم بتونی درموردم چیزی بفهمی!........باشه،اما زیاد نمیمونم.فکرم نکنم آلبوم عکس ومپایرا زیاد جالب باشه
رفت و کنار اتوک رو به شومینه نشست.اتوک هم آلبوم عکس رو آورد و کنار جسی نشست.با ورق زدن هر برگ از آلبوم یاد زندگی گذشتش می افتاد و با آب و تاب خاطرات هر عکس رو برای جسی تعریف میکرد.جسی هم از دل خیلی خوشحال بود که کنار عشقش،کسیکه تونسته بود دلش رو بلرزونه و اونو شیفته خودش کنه،نشسته بود
===========================================
غزاله روی تخت سیوون نشسته بود و به اتاق نگاه میکرد.به قاب عکس هایی که به دیوار نصب شده بود.گلدون ها و جامهای مسی و سفالی ای که روی تاقچه و یا کنج دیوار،جلوۀ زیبایی رو به اتاق میدادن.لوستر کوچیک و شیکی که وسط اتاق به سقف وصل شده بود.و لوازم شیک و لوکس دیگه ای که همه نشونگر یه زندگی اشرافی بود و با نگاهش برانداز میکرد.سیوون در حالی که سرش رو با حوله خشک میکرد،وارد شد و با لبخند گفت:ببخشید که منتظرت گذاشتم.خودت میدونی که,عادت دارم هر شب قبل از رفتن به تختخواب یه دوش بگیرم.  و چشمکی برای غزاله زد
غزاله لبخند زد و گفت:آره میدونم.اشکال نداره........اتاق شیک و منظمی داریا.تا حالا اینقدر دقت نکرده بودم بهش.البته فقط 1ماهه که اومدیم خونتون و منم زیاد نیومدم تو اتاقت که بخواستم ببینمش
سیوون به طرف طبقه بندی ای که گوشه اتاقش بود و چند شیشه شراب اونجا قرار داشت،رفت و گرونترین وبهترین بطریه شراب رو برداشت و رو به غزاله گفت:از این به بعد اینجا مال تو هم هست.    بطری شراب رو بالا تا روبروی صورتش برد:بریزم؟
غزاله:نه ممنون.چیزی نمیخورم........اِاِاِاِ!مگه تو مشروب میخوری؟!چطور؟!
سیوون بطری رو سر جاش قرار داد و اومد روبروی غزاله روی تخت نشست:نه عزیزم.منکه نمیتونم چیزی بخورم.اینارو برای قشنگی اینجا گذاشتم.گفتم شاید تو هم دلت بخواد بخوری
غزاله با لبخند گفت:آها!......نه من نمیخورم مرسی
اتاق برای چند لحظه بخاطر سکوتشون در خفا فرو رفت.بعد از آن،سیوون با تبسم به چهرۀ غزاله نگاه کرد و گفت:آماده ای عزیزم؟
غزاله با لبخند رضایت خودش رو اعلام کرد.سیوون موهای غزاله رو کنار زد و دندون هاش رو تو گردن غزاله فرو برد،و برای بار دوم خون غزاله رو مکید.اما اینبار برای تبدیل شدن غزاله و تکمیل کار خودش اینکار رو کرد.بعداز چند لحظه سر رو عقب آرود و انگشت خودش رو با دندوناش پاره کرد و روبروی غزاله گرفت.غزاله هم انگشت سیوون رو به دنه برد و شروع به مکیدن خونش کرد.زبونش رو آروم روی انگشت سیوو،توی دهنش بالا پایین میکرد که اینکارش باعث شد که سیوون حس شهوت رو تو وجودش حس کنه.سیون چشمهاش رو بری چند ثانیه بست و آهی از روی هوس کشید،بعد نگاهی به چشمای پر برق غزاله که خیره بهش داشت نگاهش میکرد،انداخت و خودش رو بیشتر به غزاله نزدیک کر.غزاله انگشت سیوون رو از دهنش درآورد و لبخند شیطنت آمیزی زد.سیوون لبش رو روی لب غزاله گذاشت و با بوسه ای کوچیک،زبونش رو تو دهن غزاله برد.همونطور که اونو میبوسید،دستش رو به پشت کمر غزاله برد و زیپ لباسش رو باز کرد و لباس رو از تنش درآورد.غزاله هم دکمه های پیراهن سیوون رو شتابان باز کرد.سیوون که وجودش رو شهوت پر کرده بود،بقیۀ لباسهای غزاله رو هم بسرعت از تنش بیرون آورد.بعداز چند دقیقه که زبونش رو تو دهن غزاله چرخوند،اونو روی گردن و سینۀ غزاله کشید.گرمای زبون سیوون،لذت هوس وعشقبازی رو هم توی تمام اندام غزاله پروروند.آه غزاله بر اثر برخورد زبون و لب های سیوون به سینه و گردنش،تمام فضای اتاق رو پرکرد.همزمان با آه های هوس،دست به دکمه و زیپ شلوار سیوون برد و اونو باز کرد.دستش رو توی شلوار سیوون برد و شروع به مالش آلت سیوون کرد{همون منبر}.قلب سیوون بشدت میزد.دیگه تمل نکرد و غزاله رو روی تخت خوابوند.با زبون به تمام اندام غزاله میکشید.غزاله هم چشمهاش رو بسته بود و با آه های بلندش سیوون رو بیشتر به هوس وامیداشت.پاهای غزاله رو باز کرد و کمی مابین پاهاش رو با زبون خیس کرد.شلوارش رو بسرعت درآورد و روی بدن کاملا برهنۀ غزاله خوابید.آلتش رو بعداز چند ضربه به بدن غزاله فرو برد که این عمل جیغ غزالهرو بر اثر فشار و درد بلند کرد.آه و ناله و جیغ شهوت انگیز غزاله بیشتر شد،و سیوون هم تمام وجودش رو لذت هوس احاطه کرد.بسرعت بالا و پایین میرفت و نفس نفس میزد.صدای برخورد بدن های برهنه خودشون رو میتونستن بشنون.عرق هوس سرتاای اندامشون رو پر کرد بود.سیوون دو دستش رو 2طرف سر غزاله گذاشته بود و زبونش رو روی گردن و گهگاهی توی دهن غزاله میکشید و کیچرخوند.بعدازچند دقیقه که قطرات شهوت سیوون وارد بدن غزاله شد،سیوون کمی آروم گرفت و برای چند لحظه ای روی غزاله بدون حرکت خوابید.غزاله هم که از همبستر شدنش با سیوون،امشب سیراب شده بود،دستهاش رو دور کمر سیوون حلقه کرده بود و از درد بدنش گریه میکرد.سیوون بلند شد و کنار غزاله نشست و اونو محکم درآغوش گرفت،و با دست آروم به پایین بدن غزاله میکشید تا بلکه تسکینی برای دردش باشه.غزاله سرش رو بالا گرفت و سیوون هم لبهای غزاله رو بوسید و با لبخند گفت:ممنونم عزیزم.تو زندگیو به من بخشیدی.تا حالا تو زندگیم هیچوقت اینقدر راضی و شاد نبودم.  و با دستاش اشکای غزاله رو پاک کرد
غزاله معصومانه گفت:بدنم درد میکنه
سیوون لبخند نرمی زد و سر غزاله رو بوسید:تا وقتی که درد داری،همینطور مالشش میدم تا زمانیکه آرومشه
آروم غزاله رو روی تخت خوابوند و سرش رو به پاای غزاله نزدیک کرد و بوسه ای به پایین بدن غزاله زد و دوباره به مالش دادن بدن غزاله ادامه داد
=====================================
دونگهه به عادت این چند ماه اخیر،کنار تخت سحر بیحال نشسته بود و به اون خیره شده بود.هر روز بیشتر وبیشتر ضعیف میشد.گاهی اوقات بخاطر کم جون شدن،کنار سحر روی تخت میخوابید.دست آروم روی موهای سحر میکشید:فقط مونده جسی و کیمیا......اتوک اومده بود پیشم.صداشو شنیدی که چی میگفت؟!.....میگفت که عروسش نرمتر شده.میگفت،بروی خودش نمیاره اما از حرکات و طرز حرف زدنش مشخصه.........ههه!امشب شیوون هم کاملا به عروسش رسید و مزه زندگی واقعی رو فهمید.الان دیگه میتونه تا چند صدسال زنده بمونه.
ورقه ای رو که روی میز کنار تختش گذاشته بود رو برداشت.نگاهی به چهرۀ بی روح سحر انداخت و با لبخند گفت:اینو برای تو نوشتم.از همون روز اولی که دیدمت،میخواستم یه شعر برات بگم و بخونم.ولی تا امروز نتونستم که تکمیلش کنم و برات بخونم.     بی اختیار مروارید اشکش از چشمای معصوم و مهربونش پایین اومد:دوست داشتم تو چشامخیره بشی و برات بخونمش.میخواستم حستو نسبت به شعرم بدونم........ولی مشکل اینه که روزگار باهام لج کرده بود.حق بهش میدم!بایدم لج کنه!بهترینه بهترینا گیرم اومده،بایدم حسودیش بشه و اینکارو باهام بکنه.........ای کاش حالا که میخواد جونمو بگیره،لااقل بذاره برا 1دقیقه هم که شده،اون نگاه زیبات رو ببینم!.............این ناحقیه که بخواد بعد از این همه سال انتظاری که کشیدم،اینجور کتاب زندگیمو به پایان برسونه.میدونم زندگیه منم مثل اون برادراییم میشه که به عروساشون نرسیدن و مردن.اما باز اینم نامردیه!چون اونا یا کلا عروساشونو ندیدن و مُردن،یا تا آخرین لحظه کنارشون بودن و بعد از بین رفتن.اما من چی؟از زمانیکه دیدمت فقط دورم بودی.از همون روز اول.     آهی از ته دل کشید و گفت:.....چرا من؟من که همیشه فکر میکردم زندگیم بهتراز بقیۀ پسرا میشه.......هه!الان بدترین زندگی مال خودمه.اما برام مهم نیست.......مهم اینه که تو بیدارشی.میخوام اون لبخند دونگهه کُشت رو ببینم.اون نگاه پُر حرارت و چشمای معصوم و مهربونتو ببینم.     بوسه ای از لبهای سحر گرفت و با 2دست کاغذ رو 
روبروی خودش گرفت.حتی نای این رو هم نداشت که ورقۀ کاغذ رو با 1 دست بگیره.نفس عمیق و کوتاهی کشید و شروع به خوندن کرد 
  Neol bomyeon (nan) useumman (nawa) sujubeun misokkajido Yeah **
Nal boneun ne nunbicheun seulpeun geol hoksi ibyeoreul malharyeogo hani
**Baby.........{ترانه Y}
===============
جسی و کیمیا از ما بین در داشتن به حرفهای دونگهه گوش میدادن و بخاطر حال دونگهه و وضعیت سحر،اشک میریختن.از کاری که در رابطه با اتوک و ایونهیوک کردن،پشیمون بودن.با خودشون میگفتن که اگر اونهاهم همچین بلایی سرشون میومد چجور خودمونو می بخشیدیم؟!آروم در اتاق رو بستن و ناراحت و پشیمون به اتاقاشون برگشتند




طبقه بندی: Vampires love،

[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 10:14 ب.ظ ] [ Lee Sahar ]

[ واقعا خوشت اومد؟؟؟^^() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه